خرید بک لینک
بهخاطر آن صبح روشن که نور در کوچه میپاشد و لنگه کفش کتانی آویزان از سیم برق در نسیم تاب میخورد. بهخاطر گربهی کوچک پشمالویی که خمیازهکشان سرکوچه به انتظار من میایستد. برای چنارهای بلند خیابان ک

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: دوشنبه 14 بهمن 1398 ساعت: 5:36

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ
وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا.»


برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: دوشنبه 14 بهمن 1398 ساعت: 5:36

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: دوشنبه 14 بهمن 1398 ساعت: 5:36

گوستاو عزیزم، من عاشق روزهاییام که پیش از طلوع، برف انبوه روی زمین را میپوشاند و بعد با آمدن آفتاب، همهاش رودهای پر آبی میشود، جاری کف خیابانها و یکعالمه برکهی کوچک در پیادهروها و آبشارهای ریزان از سایهبان مغازهها.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: دوشنبه 14 بهمن 1398 ساعت: 5:36

خدایا کاش من میمردم و این مصیبتها سرمون نمیاومد. کاش من هم میمردم و این مصیبتها رو نمیدیدم.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: دوشنبه 14 بهمن 1398 ساعت: 5:36

میخواهم بیایم تو را در آغوش بگیرم و تا شب و روز هست بر شانهات گریه کنم، ببینم آیا ذرهای از این دل خون آرام و قرار میگیرد؟

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: دوشنبه 14 بهمن 1398 ساعت: 5:36

صفحه بندی